❀وبـــــــ لژیــــون همسفــــر سحـــــر❀
❀❀❀❀جمعیت احیای انسانی کنگره 60❀❀❀❀ نــــوای عشـــــق❀  
قالب وبلاگ
ابر برچسب ها

به نام قدرت مطلق الله

آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است

دل نوشته ای به قلم همسفر مریم

فهمیدم که اینجا بهترین جا هست و روزنه ای از امید در دل تاریک من روشن شد....

سلام دوستان مریم هستم یک همسفر

اولین روزی که به کنگره آمدم انگار که به سرزمین دیگری پا گذاشته بودم اینجا کجاست؟ همه شاد و پر انرژی!!! مگر میشود؟ پس چرا من ناراحت و غمگین هستم؟پوشش آنها سفید!!

با یک حس عجیب و غریبی رفتم جلو و روی صندلی نشستم مثل یک سنگ بی روح!اولین آشنا را که دیدم خیلی ناراحت و عصبانی شدم و از شدت خجالت گریه افتادم که رو به من کرد و دستش را به طرف من دراز کرد و دستم را گرفت و گفت گریه نکن، جای خیلی خوبی است، البته او مرا نشناخته بود. همسفر کناری به من گفت خیلی ها میخواهند در کنگره بمانند ولی چون مسافر ندارند بیش از 6 ماه نمیتوانند، بمانند من که چیزی از صحبتهایش نمیفهمیدم و متوجه نمیشدم.خانم آزاده آن روز نگهبان بودند مرا به گرمی و محبت در آغوش گرفتند و گفتند گریه نکن، یک آغوش عجیبی بود، احساس کردم که با تمام وجود مرا درک می کند و خودش را کنترل می کرد که گریه نکند، جلسه شروع شد و من بی تحرک نشسته بودم و مهر سکوت بر لب و قفل زنجیر بر دست، ساکت و آرام . چیزی از سلام ها و دست زدن ها نمی فهمیدم فقط در دل به مسافرم بد و بیراه می گفتم که به خاطر او امروز شرمنده و خجل زده شده ام، بعد که همسفران با هم آوا را می خواندند در تصور من مسافرم تداعی میشد و اشک از چشمانم سرازیر شد. در آخر که نگهبان گفتند هویت افراد باید محفوظ بماند، کمی آرام شدم.

 در لژیون تازه واردین نشستم و از سخنان خانم رویا فهمیدم که اینجا بهترین جا هست و روزنه ای از امید در دل تاریک من روشن شد. در آن موقع چشمم به خانم سمیرا دوست قدیمی ام افتاد فورا خودم را جمع و جور کردم و دلم نمی خواست که مرا ببیند. من که قبلا خیلی مشتاق در آغوش کشیدن و دیدن دوست خود بودم و سالی یک روز می توانستیم همدیگر را ببینیم، زود بیرون رفتم و دیدم رو به رویم ایستاده و می خندد. جلو آمد و محکم مرا در آغوش خود گرفت و گفت که گریه نکن و بخند و خدا را شکر کن که اینجا را پیدا کردی و شانه های مرا به مهر می فشرد و امید می داد و گفت من افتخار میکنم که شوهرم مصرف کننده بوده است و ما همه مثل هم هستیم و همدردیم من که آن روز چیزی متوجه نشدم، مگر می شود یک نفر به مصرف کننده افتخار کند؟ و هر جلسه که می آمدم خانم سمیرا می گفت مریم خوبی و خدا را شکر هر روز به رهایی نزدیک می شدم از خانم سمیرا تشکر می کنم که هر جلسه انرژی خوبی به من می دادند و همچنین از کمک راهنمای عزیزم خانم سحر که همیشه می گویند به چیزهای خوب فکر کنید و تصور کنید و در جهتش تلاش کنید تا برای شما اتفاق بیفتد و من با این فکر و اندیشه و تلاش به رهایی رسیدم. به امید رهایی از ظلمت و تاریکی و کسانی که در دام اعتیاد گرفتار شدند و تشکر می کنم از آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان و همچنین از کمک راهنمای محترم مسافرم و همچنین کمک راهنمای خوبم خانم سحر که آرامش را به من هدیه دادند.

با احترام؛ همسفر مریم لژیون یکم

تایپ، همسفر ندا
منبع: وبلاگ همسفران شعبه شیخ بهایی



طبقه بندی: دلنوشته، 
[ جمعه 20 مهر 1397 ] [ 09:23 ب.ظ ] [ همسفر سحر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


خداوندا؛ ما در پی هم روان شده‌ایم تا بدانیم آنچه نمی‌دانیم، از هستی و نیستی، خداوندا؛ تاریکی‌ها را تجربه نموده‌ایم، ما را با روشنایی‌ها آشنا گردان تا به فرمان عقل نزدیک شویم و به مکانی برسیم که از آنجا انشعاب یافته‌ایم.

همسفر، اینجا کنگره 60، مکانی که اگر خواستار آموزش، شناخت خود، رهایی و یافتن راه باشی، آن را خواهی یافت؛

پس بال پروازی باش تا هم پرواز را بیاموزی، هم اوج گرفتن را در بیکرانه آسمان و در نهایت عشق را ...

از عشق چه بگویم که عشق؛ به ظاهر سوختن است، اما نه برای خاکستر شدن؛ بلکه برای تبدیل شدن به نور، برای رسیدن، برای فهمیدن، برای زیستن و برای عشق ورزیدن ...

امواج عشق در همه جا موج میزند، کافی است دستت را دراز کنی؛ اگر دستت خالی از کینه، نفرت، حسا دت و انتقام جویی باشد، عشق در دستان تو قرار دارد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب