درباره من
خداوندا؛ ما در پی هم روان شده‌ایم تا بدانیم آنچه نمی‌دانیم، از هستی و نیستی، خداوندا؛ تاریکی‌ها را تجربه نموده‌ایم، ما را با روشنایی‌ها آشنا گردان تا به فرمان عقل نزدیک شویم و به مکانی برسیم که از آنجا انشعاب یافته‌ایم.

همسفر، اینجا کنگره 60، مکانی که اگر خواستار آموزش، شناخت خود، رهایی و یافتن راه باشی، آن را خواهی یافت؛

پس بال پروازی باش تا هم پرواز را بیاموزی، هم اوج گرفتن را در بیکرانه آسمان و در نهایت عشق را ...

از عشق چه بگویم که عشق؛ به ظاهر سوختن است، اما نه برای خاکستر شدن؛ بلکه برای تبدیل شدن به نور، برای رسیدن، برای فهمیدن، برای زیستن و برای عشق ورزیدن ...

امواج عشق در همه جا موج میزند، کافی است دستت را دراز کنی؛ اگر دستت خالی از کینه، نفرت، حسا دت و انتقام جویی باشد، عشق در دستان تو قرار دارد.

جستجو در وبلاگ
تاریخ: شنبه 29 مهر 1396 10:01 ق.ظ

به نام یگانه خالق هستی

سلام آخر

 


همیشه از همان ابتدای آمدنتان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خدا حافظی را می دیدم و اکنون آن شد که نباید می شد...

با سلام و عرض و ادب و احترام خدمت کمک راهنمای خوب و دوست داشتنیم خانم سحر؛

حالا که دارم برای شما دلنوشته ای می نویسم روز پنجشنبه 27/7/96 ساعت 7:45 صبح می باشد. تصمیم گرفتم و با خودم فکر کردم با نوشتن دلنوشته ای شاید بتوانم ناراحتی و دلگیری های درونی ام  را کم کنم تا شاید کمی سبک شوم.

از وقتی شنیدم که باید از پیشمان بروید تمام فکر و ذهنم  برگشت به گذشته، و به وقتی که برای اولین بار شما را در شعبه نیک اباد دیدم هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم؛ چرا که انگار سالها بود منتظر شما بودم و همان موقع شما را به راهنمایی انتخاب کردم و با تمام وجود و افتخاردر لژیون شما بودم.

انگار نشستن در لژیون و در کنار شما بزرگوار جرقه ای شد برای پیشرفت من ابتدا در جایگاه مرزبانی و بعد قبولی درجایگاه کمک راهنمایی و همه این نعمتها را اول لطف خدا و بعد لطف شما عزیز بزرگوار می دانم .

قطعا آموزشهای شما تاثیر گذار بوده چرا که  من در لژیون شما سی دی گوش می دادم و می نوشتم در کنار شما آموزش وبلاگ نویسی را یاد گرفتم و همین که به من اجازه خدمت در سایت را میدادید ممنون هستم .

 در جایگاه مرزبانی خیالم راحت بود که شما در کنارم هستید و امید می دادید و مرا تشویق می کردید. موقع استادی جلسه چقدر دلگرم بودم که هستید.

عشق و محبت و علم  شما و دلسوزی های شما نسبت به رهجوها را هیچ موقع تا زنده ام فراموش نخواهم کرد. چگونه می توانم فراموش کنم در جشن سه سال رهاییمان با بدترین شرایط آب و هوایی زودتر از خودم در جلسه حضور داشتید.

رعایت کردن حرمتها و قوانین شما، برای من بی نظیر بود رعایت ادب و احترام نسبت به اعضای لژیون و همسفران را چگونه فراموش کنم. مگر دیروز آمدی که امروز بروی و فراموش شوی. هر روز صبح اول از همه با سر زدن به وب لژیون و دیدن تصاویر و مشارکت های شما انرژی و آرامش زیادی را کسب می کردم و روزم را آغاز می کردم.

جدایی من از شما مانند جدایی فرزند از مادرش است. دوست داشتم بعد از اتمام دوره مرزبانی بیشتر فرصت داشتم که در کنار شما و در لژیون منتظر پیام جدید و نکته مهم شما باشم. نمی دانم چه خیر و صلاحی در تبریک و شادی قبولی در آزمون، همراه با دلگیری و ناراحتی بود که با رفتن شما همه ما را دلگیر و غصه دار کرد.

 دوست دارم انشاالله در جشن تولد پنجمین سال راهییمان نیز در کنارمان باشید تا باز هم بتوانم از شما آموزش بگیرم.در پایان نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبتهایتان بنویسم فقط می توانم بگویم این خوبی هاست که باعث می شود آدمها دلتنگ شوند به خاطر همه ی خوبیهایت یک دنیا دلتنگتان می شوم چرا که نگاهت مکتب عشق بود و من مکتب نشین چشمهایت بودم دوستتان دارم و تا ابد فراموشتان نخواهم کرد.

از خداوند منان آرزوی بهترینها را برای شما و خانواده محترمتان دارم .و من نیز قول می دهم در زندگی و در کنگره سعی کنم همیشه شما را الگوی خویش قرار دهم.

 

 

با احترام: همسفر فاطمه

تایپ و ارسال :همسفر مریم

 



ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :