درباره من
خداوندا؛ ما در پی هم روان شده‌ایم تا بدانیم آنچه نمی‌دانیم، از هستی و نیستی، خداوندا؛ تاریکی‌ها را تجربه نموده‌ایم، ما را با روشنایی‌ها آشنا گردان تا به فرمان عقل نزدیک شویم و به مکانی برسیم که از آنجا انشعاب یافته‌ایم.

همسفر، اینجا کنگره 60، مکانی که اگر خواستار آموزش، شناخت خود، رهایی و یافتن راه باشی، آن را خواهی یافت؛

پس بال پروازی باش تا هم پرواز را بیاموزی، هم اوج گرفتن را در بیکرانه آسمان و در نهایت عشق را ...

از عشق چه بگویم که عشق؛ به ظاهر سوختن است، اما نه برای خاکستر شدن؛ بلکه برای تبدیل شدن به نور، برای رسیدن، برای فهمیدن، برای زیستن و برای عشق ورزیدن ...

امواج عشق در همه جا موج میزند، کافی است دستت را دراز کنی؛ اگر دستت خالی از کینه، نفرت، حسا دت و انتقام جویی باشد، عشق در دستان تو قرار دارد.

جستجو در وبلاگ
تاریخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 10:24 ب.ظ
«نیرویی عجیب و با عظمت»

گفت و گو با اسیستانت شعبه نیک آباد؛ خانم مرجان


ارزشی که کنگره برای من دارد این است که زندگی از دست رفته مرا به من برگرداند و این چیز کمی نیست؛ اینکه تو یک زندگی را با هزار امید شروع کنی و تلاشت را بکنی که یک زندگی پر از آرامش داشته باشی و خودت را به در و دیوار بزنی، عین پرنده ای که میخواهد از قفس آزاد شود، زخمی و مجروح بشوی، نگاه سنگین دیگران را تحمل بکنی، سوالات دیگران را که چرا ماندی؟ (هرچند به زبان نمی آوردند ولی خودم این را خیلی خوب احساس میکردم) وقتی همه تلاشهایت بی نتیجه می ماند و در عین خستگی و درماندگی، یک نیروی عجیب با آن عظمت کمکت میکند تا زندگی ات را دوباره بدست بیاوری؛ خوب این چقدر ارزش داررد؟
لطفا به رسم کنگره خودتان را معرفی کنید.
سلام دوستان مرجان هستم یک همسفر، مسافرم 20 سال مصرف آنتی ایکس تریاک و شیره داشت، 18 ماه و 3 روز سفر کرد به روش دی اس تی و با داروی اپیوم، به راهنمایی آقای علی و راهنمای خودم در حال حاضر سرکار خانم آنی، آزادی 9 سال و 10 ماه و چند روز، در ادامه سفر نیکوتین داشتند به مدت 10 ماه با نیکوتین خوراکی سفر کرد به راهنمایی آقای مهندس دژاکام و امروز 4 سال و 8 ماه و چند روز هست که آزاد و رها هستند.


چه مدت هست که در جایگاه اسیستانت خدمت میکنید و غیر از شعبه نیک آباد اسیستانت کدام شعب هستید؟
بعد از اینکه اصفهان لژیونم را تحویل دادم مدت 4 سال است که در شعب مختلف اصفهان، شهرکرد و نیک آباد در جایگاه اسیستانتی خدمت میکنم و در حال حاضر اسیستانت شعبه شهرکرد و نیک آباد هستم.


تصور و تصویری که از جایگاه اسیستانتی داشتید با چیزی که تجربه میکنید چقدر مشابه و یا متفاوت بود؟
حقیقت این است که آن زمانی که پیشنهاد این خدمت به من داده شد قرار شد به عنوان دستیار دیده بان همسفران با شال قرمز انجام وظیفه کنم و روزی که به من گفتند قرار است دستیار خانم آنی باشید من واقعا خودم را در حد آن جایگاهی نمیدیدم و در واقع برای من خیلی بزرگتر بود و فکر میکردم شاید نتوانم آنطور که شایسته خانم آنی هست به عنوان دستیار ایشان خدمت بکنم ولی به مرور فکر کردم اگر بتوانم گوشه ای از کار را بگیرم این قطعا کمک بزرگی خواهد بود اول از همه به خودم چون خیلی اعتقاد به این دارم که هر کس هر خدمتی که در کنگره انجام میدهد برای خود آدم آموزشهای بسیاری دارد و در هر قسمتش و با هر قدمش چیز جدیدی یاد میگیرم و این  برایم بسیار ارزشمند است.


لطفا کمی از حیطه مسئولیتتان در این جایگاه بفرمایید؟
در جایگاه اسیستانتی آقای مهندس و خانم آنی این را به ما گوشزد میکنند که ما کار اجرایی نمیکنیم در کنگره؛ اسیستانتها در واقع هماهنگ کننده مرزبانها هستند و کارشان این است قوانینی که نانوشته است و یا مطابلی هست که آقای مهندس به صوررت هفتگی اعلام میکنند، یکسری مطالب هست که ماهیانه در جلسه اسیستانت ها اعلام میشود، اینها را بتوانیم منتقل کنیم به مرزبانها و ما در بعضی موارد آنها را راهنمایی می کنیم.


وقتی توجه میکنیم در کنگره هر چه جایگاههای خدمتی بالاتر میرود عزیزانی که در این جایگاهها قرار میگیرند فروتنی بیشتری در آنها دیده میشود از جمله خود شما، ایجنت، دیده بانان و ... دلیلش چیست؟
(با لبخند) باید از کسی بپرسید که خودش فروتن باشد! این چیزی که میگویم اصلا در مورد خود من صدق نمیکند ولی درخت هر چه بارش بیشتر باشد افتاده تر میشود و این خیلی مهم است که هر کسی در جایگاههای خدمتی در کنگره خدمت میکند مد نظرش این باشد که اگر دارم خدمتی انجام میدهم اول از همه به جهت این است که برای صیقل دادن و محک زدن خودم باشد و آن چیزی که یاد گرفتم، ببینم الان که وارد میدان عمل شدم و وارد حیطه ای که از نظر جایگاهی به من داده شده آیا میتوانم به شکل صحیحی به اجرا و انجام در بیاورم؟ اگر تمام توجه این باشد که این اتفاقی که افتاد میتواند چه آموزشی برای من داشته باشد، چه پیامی میتواند داشته باشد، دیگر برای آدم وقتی نمیماند که بخواهد فکر کند که من در جایگاه خاصی قرار دارم یا انسان خودش را سرور و آقای دیگران بداند و فکر بکند که از زاویه بالاتر به دیگران نگاه میکند! و باز هم بگویم این در مورد من صدق نمیکند و من هنوز سالهای نوری با این قضیه فاصله دارم.


آیا تا به حال خسته شدید از مسئولیتها و وظایفی که در کنگره دارید؟
واقعا میگویم هیچ وقت خسته نشدم، یک وقتهایی به خاطر تعدد مشغله هایم چون شاغل هستم و بیرون کار میکنم، همسر هستم و مادر دو فرزند هستم و حالا از نظر اجتماعی هم به خاطر کارهایی که انجام میدهم با آدمهای زیادی سر و کار دارم و به نوبه خودشان اینها فکر من را به خودش مشغول میکند و در کنگره هم لیاقت پیدا کردم یک سری خدمتهایی را انجام بدهم، همه  اینها باعث شده که گاهی پیش بیاید که در انجام یکی از این وظایف کم بگذارم، ولی هچ وقت خسته نشدم و همیشه تلاشم را کردم که به همه آنهابرسم ولی اعتراف میکنم که خیلی وقتها پیش آمده که نتوانم بین وظایفم تعادل لازم را برقرار کنم البته همیشه تلاشم را کرده ام که به آن نقطه برسم.


به گذشته برمیگردیم و شعری که از بزرگ مردی (آقای مهندس) دریافت کردید و حس شما به این بیت شعر؛
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور           کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
 
(شعری که لحظه خواندنش گریه ام گرفت و خانم مرجان با شنیدنش لحظاتی فقط گریستند) من همیشه با شنیدن این شعر احساساتی میشوم به خاطر اینکه این شعر را زمانی از آقای مهندس دریافت کردم که واقعا کامران را از دست رفته میدانستم و فکر میکردم دیگر از دستش داده ام و وقتی این شعر را برایم نوشتند، باور کنید که با تمام وجودم احساس کردم که یک نیروی خیلی بزرگی دارد تلاش میکند که همسرم را به من برگرداند . همیشه با شنیدن این شعر، یاد آن لحظه می افتم (چون من توی سایت با ایشان مکاتبه کردم) اصلا این شعر برای من یک حال و هوای دیگری دارد و یک حس خیلی قشنگ به من میدهد. من هر بار که آدم های ناامید را میبینم که وارد کنگره میشوند و باهاشون صحبت میکنم یادم به آن شعر می افتد، به نیروی خیلی قدرتمندی که پشت آن شعر بود و من اصلا دیگر نمیتوانم در موردش صحبت کنم.


کجا ایمانتان به کنگره قوی شد؟
شاید همان روزهای اولی که با آقای مهندس صحبت کردم، ایشان با سعۀ صدر به تمام سوالات من جواب دادند و این حس در من به وجود آمد که انگار این قضیه با قضایای دیگر خیلی متفاوت است زیرا من پیش خیلی از مشاوران و پزشکان و روانپزشکان خیلی هم ماهر رفته بودم ولی هیچ کدام اینطور به من جواب نداده بودند، فقط  انگار میخواستند مرا از سر خودشان باز کنند، شاید خیلی وقتها که با آنها صحبت میکردم تمام توجهشان به عقربه های ساعت بود که الان ربع ساعت میشود و ما برای این یک ربع ساعت چقدر باید هزینه بدهیم! ولی برایم خیلی عجیب بود که یک نفر پیدا شده که اینطور به سوالات من جواب میدهد، من از ایشان تفاوت یبن NA و کنگره را پرسیدم و خیلی قشنگ تاریخچه آن را به من توضیح دادند. شاید اگر بخواهم به حقیقت و جرئت بگویم همان روزهای اولی که با آقای مهندس مکاتبه داشتم به نتیجه رسیده بودم که این قضیه فرق میکند با بقیه قضایا.


شما همسفر آقا کامران بودید و هستید تا به امروز که ایشان در جایگاه دیده بانی خدمت میکنند، فکر میکنید همسفر شما چه کسی بوده و هست؟
 در یک مقطعی شاید فکر میکردم من همسفر همسرم هستم و آمده ام که به او کمک کنم ولی بعد از مدتی که گذشت و در واقع کامران معرفتش نسبت به کنگره بیشتر شده بود و قوت گرفته بود ما هر دو همسفر یکدیگر شدیم، همیشه همدیگر را همسفر هم میدانیم.


کنگره را حاضرید با چه چیزی عوض کنید؟
با هیچ چیز؛ با هیچ چیز نمیتوانم عوضش کنم، ارزشی که کنگره برای من دارد این است که زندگی از دست رفته مرا به من برگرداند و این چیز کمی نیست؛ اینکه تو یک زندگی را با هزار امید شروع کنی و تلاشت را بکنی که یک زندگی پر از آرامش داشته باشی و خودت را به در و دیوار بزنی، عین پرنده ای که میخواهد از قفس آزاد شود، زخمی و مجروح بشوی، نگاه سنگین دیگران را تحمل بکنی، سوالات دیگران را که چرا ماندی؟ (هرچند به زبان نمی آوردند ولی خودم این را خیلی خوب احساس میکردم) وقتی همه تلاشهایت بی نتیجه می ماند و در عین خستگی و درماندگی، یک نیروی عجیب با آن عظمت کمکت میکند تا زندگی ات را دوباره بدست بیاوری؛ خوب این چقدر ارزش دارد؟ کسی که با تمام عشق و علاقه و امید، داشتی با او زندگی میکردی و میبینی که لب پرتگاه است و دارد از دست میرود و زندگی و همه چیز دارد از دست میرود و دستی می آید و این را دوباره به تو بر میگرداند چطور میتوانی برای این قضیه قیمت بگذاری، چقدر ارزش دارد؟ با هیچ چیز نمیتوانی عوضش کنی.


میخواهم با چند نفر سخنی کوتاه داشته باشید.
بنیان کنگره:   ای فدای تو هم دل و هم جان       وی نثار رهت هم این و هم آن
خانم آنی: مادر عزیز و بزرگوارم همیشه از شما می آموزم.
آقای کامران: خدا را شکر که در سفر زیبای زندگی همسفر تو شدم.
مصرف کننده یا عضوی از خانواده مصرف کننده که به کنگره نیامده و برای اولین بار صحبتهای شما را میخواند: اگر روزی در رحمت خدا به روی شما باز شد و کنگره را پیدا کردید و وارد شدید، خودتان را بسپارید به دست موج کنگره، قطعا همه چیز درست پیش خواهد رفت.


یک جمله ای هست که در کنگره در بین همسفران، کمک راهنمایان و ... که زیاد میشنویم و اینکه خدا را شکر میکنم در مسیر مصرف کننده قرار گرفتم یا در کنارش؛ شاید برای خیلی ها غیر قابل باور باشد یا برای یک سفر اولی و تازه وارد؛ میشود کمی توضیحش دهید؟
بله  قطعا برای یک سفر اولی درکش خیلی سخت است، شاید یک وقتهایی بگویند اینها دیوانه اند. ولی واقعیت این است که افرادی که در این مسیر می آیند و همسفر میشوند و در معرض آموزشها قرار میگیرند خیلی چیزها یاد میگیرند، در واقع آموزشهایی که در کنگره 60 داده میشود پر از درسهای زندگیست، درسهایی که برای ساختن و ادامه یک زندگی کاملا متعادل، روابط بین اعضای خانواده و روابطی که با افراد خارج از خانواده دارند همه اینها همه در آموزشهای کنگره نهفته است. افرادی که واقعا بیایند و خوب بشنوند و سعی کنند که آموزشها را پله به پله و قدم به قدم به عمل در بیاورند امکان ندارد که توی زندگیشان موفق نباشند. برای همین افراد در ابتدای امر به خاطر درمان اعتیاد وارد کنگره می شوند ولی بعد از مدتی میبینند آموزش ها نه فقط برای درمان اعتیاد بوده بلکه به تو کمک کرده اند که فرد موفق تری باشی و اعتیاد تنها یک بهانه بوده. بنابراین به ارزش آنچه در اینجا یاد میگیری بیشتر پی می بری و  اعلام می کنی که خوشحالی به واسطه اعتیاد پا به چنین مکانی گذاشتی.


سختی ها و تاریکی های گذشته چقدر ارزش این نقطه ای که امروز هستید را داشت؟
الان که فکر میکنم آن سختی ها و تاریکی هایی که تجربه کردیم و گذرگاههای خیلی سختی که از آن گذشتیم بدون آگاهی و دانایی چیزی جز زجر و عذاب برایمان نداشتند. مدت زمانی طول کشید برای خود من که بپذیرم و قبول کنم که در گذشته اشتباه کردم، اشتباهات مختلف که منشأ آن حسهای منفی و نادانی من بود بعد از اینکه در کنگره با استفاده از جهانبینی کاربردی تاریکی هایم را مرور کردم و به این نقطه رسیدم که هیچ راه و چاره ای ندارم جز اینکه برگردم و آنها را درست کنم آن موقع بود که آرام آرام فهمیدم باید در چه مسیری قدم بردارم و این برای من خیلی ارزشمند بود و همچنان فکر میکنم نیار به آموزش دارم چون تاریکی ها چیزی نیست که به راحتی از سر راهمان کنار بروند؛ اینقدر این حجابها و گره ها روی همدیگر آمده که زمان میبرد و این برایم خیلی ارزشمند است حتی اگر در این مسیر اذیت بشوم و قطعا اذیت دارد برای کسی که گره های زیادی دارد و از خدا میخواهم که به من قوت و توان دهد که بتوانم در این مسیر حرکت کنم.


در مورد بخش همسفران شعبه نیک آباد اگر صحبتی دارید بفرمایید و در کل بخش همسفران را چگونه میبینید؟
 در بخش همسفران شعبه نیک آباد به دلیل شرایط اجتماعی که بر خود شهر حاکم هست و شرایط خاصی که دارد و شهر کوچکی هست  شاید خیلی ها ابا داشته باشند که در جلسات شرکت داشته باشند ولی کسانی را داریم که  از اطراف مراجعه میکنند. در طول سال گذشته من  همیشه فکر میکردم که امروز و فرداست که بخش همسفران شعبه تعطیل شود به خاطر اینکه حضور همسفران کمرنگ بود با وجود اینکه راهنمایان خیلی زحمت میکشیدند و هنوز هم دارند کارشان را به درستی انجام میدهند و من همین جا از آنها تشکر میکنم؛ قطعا آنها خدمت میکنند و کسی که خدمت میکند نیازی به تشکر ندارد ولی من تحسینشان میکنم به خاطر اینکه یکی دو نفر آنها از جمله خود شما از اصفهان این مسافت را طی میکنید تا  اینجا حاضر بشوید، کار راهنماها بسیار قابل تحسین هست، در مورد رهجو ها هم تعدادشان نسبت به پارسال یک مقدار بیشتر شده است و چون جلسات را همزمان با جلسات مسافران و البته در سالن دیگری گذاشتیم، به لطف آقای مهندس  و زحمتی که آقای حکیمی در این رابطه کشیدند، به نظرم اگر همین طور ادامه پیدا کند اوضاع بهتر هم خواهد شد هر چند فضا، فضای کوچکی است و انشاالله به همت همه اعضا  شعبه جای بزرگتری فراهم شود و تعداد افراد هم بیشتر شود.


احساستان را بفرمایید؟
قهرمان زندگی ام: کامران
لذت بخش ترین مسیر کنگره ای: همه برایم لذت بخش است اما لذت بخشترینش مسیر شهرکرد، تهران
خانم سودابه: راهنمای روزهای سختم
جایگاه اسیستانتی: چیزی جزخدمت به ذهنم نمیرسد.
زندگی بدون کنگره: غیر قابل تصور
خانم آنی کماندار: شخصیت قوی و محکم


از کسی دوست دارید تشکر کنید؟ و البته سخن پایانی؟
قطعا همیشه سپاسگزار خدا هستم و آقای مهندس دژاکام به خاطر اینکه وجود نازنین ایشان به ما زندگی داد و همچنان به ما نیرو و انرژی میدهد و از اینکه ایشان هستند و افتخار داریم در کنارشان باشیم و این اجازه را میدهند که خدمتگزار باشیم در کنگره 60 و شاگردی کنیم خیلی سپاسگزاری میکنم، از سرکار خانم آنی همینطور که برای من اسطوره هستند و خیلی احترام برایشان قائل هستم، از فرزندانشان، و از آقای امین که درسها و آموزشهای ایشان در بازکردن گره هایی که هنوز هم درگیر خیلی از آنها هستم به من خیلی کمک کرد. از همه اعضای کنگره 60 که در کنارشان من معنا پیدا میکنم و اگر من هستم به خاطر این هست که آنها هستند. از شما خیلی خیلی سپاسگزارم، من هر موقع می آیم و شما پیشنهاد مصاحبه میدهید گرچه من خودم را لایق نمیدانم ولی فقط اطاعت میکنم به جهت اینکه انجام وظیفه کرده باشم شاید بتواند ذره ای به کسی کمک بکند و از این بابت خوشحالم. به همه کمک راهنمایان این نمایندگی خداقوت میگویم و صمیمانه تبریک می گویم به مرزبانان شعبه، مرزبانان خانواده که خیلی حساس هستند روی اجرای قوانین و تلاش میکنند که شعبه، شعبه قوی باشد، از ایجنت شعبه، آقا مهران خیلی خیلی سپاسگزارم و به مرزبانان بخش مسافران هم تبریک میگویم این هفته را و برای همکاران خودم در سراسر کشور آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم.


ضمن تبریک مجدد به مناسبت این هفته خدمت شما خانم مرجان عزیز، کمال تشکر و سپاس از شما دارم و بی نهایت ممنونم بابت فرصتی که عاشقانه در اختیار ما قرار دادید تا از تجربیات شما استفاده کنیم؛ با آرزوی سلامتی و سعادت برای شما و خانواده محترمتان.


تهیه و تنظیم: همسفر سحر یاوری

عکاس: همسفر سعیده (لژیون دوم)

lمنبع: وبلاگ نیک آباد
تازه ترین مطالب
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :