درباره من
خداوندا؛ ما در پی هم روان شده‌ایم تا بدانیم آنچه نمی‌دانیم، از هستی و نیستی، خداوندا؛ تاریکی‌ها را تجربه نموده‌ایم، ما را با روشنایی‌ها آشنا گردان تا به فرمان عقل نزدیک شویم و به مکانی برسیم که از آنجا انشعاب یافته‌ایم.

همسفر، اینجا کنگره 60، مکانی که اگر خواستار آموزش، شناخت خود، رهایی و یافتن راه باشی، آن را خواهی یافت؛

پس بال پروازی باش تا هم پرواز را بیاموزی، هم اوج گرفتن را در بیکرانه آسمان و در نهایت عشق را ...

از عشق چه بگویم که عشق؛ به ظاهر سوختن است، اما نه برای خاکستر شدن؛ بلکه برای تبدیل شدن به نور، برای رسیدن، برای فهمیدن، برای زیستن و برای عشق ورزیدن ...

امواج عشق در همه جا موج میزند، کافی است دستت را دراز کنی؛ اگر دستت خالی از کینه، نفرت، حسا دت و انتقام جویی باشد، عشق در دستان تو قرار دارد.

جستجو در وبلاگ
تاریخ: یکشنبه 8 اسفند 1395 10:19 ب.ظ


به نام آنکه جان را فطرت آموخت


سلام دوستان زهره هستم هم‌سفر حمید

سال‌ها به دنبال راهی بودم برای نجات از سختی‌های زندگی. از هر راهی می‌رفتم به بن‌بست می‌خوردم. بارها نام کنگره را شنیده بودم ولی نمی‌دانستم کجاست. با کمک یکی از دوستان این مکان به من معرفی شد او همیشه از این مکان تعریف می‌کرد و از من می‌خواست برای یکبار هم که شده به آنجا بروم؛ ماه‌ها گذشت و بالاخره زمان ورود ما به کنگره رسید. وقتی وارد کنگره شدم خیلی تردید داشتم ولی برخلاف تصورم دوستان هم سفر مرا با آغوش باز پذیرفتند.

حس عجیبی داشتم نمی‌دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، با کوله باری از ناامیدی آمده بودم ولی همه را خوشحال می‌دیدم و به من امید رهایی می‌دادند. من و فرزند کوچکم هم‌سفر مسافرم شدیم.

من هم غرق در تاریکی بودم، مشکلات را تحمل می‌کردم، با واژه بخشش بیگانه بودم و... تا اینکه تغییر و تحول را در مسافرم دیدم؛ او به کنگره ایمان پیدا کرده بود و آموزش‌ها را با جان و دل می‌پذیرفت، تغییرات او در من اثر گذاشت و آموختم که باید فرمان‌بردار باشم و هر آنچه راهنمایم گفت بدون چون و چرا بپذیرم... سفر پرتلاطم و سختی داشتیم ولی سختی‌های آن هم برایم شیرین بود،رفته رفته  تلخی‌های زندگی کمرنگ و زندگی روی خوشش را به ما نشان داد. کم‌کم آرامش به زندگیمان برگشت، آرامشی که تبدیل به یک رؤیا شده بود.

کنگره باعث شد عشق و محبت به زندگی من برگردد، آری نوری به زندگی من تابیده بود که روشنایی و گرمایش به اندازه گرمای خورشید بود، آموزش‌هایی می‌دیدم که هیچ آموزگاری به من نیاموخت. بعد از سیزده ماه گل رهایی را از دستان پر مهر و محبت آقای مهندس گرفتیم.

من این آرامش و رهایی را مدیون کمک راهنمای محترم مسافرم آقای حسن طاووسی و کمک راهنمای عزیز خودم خانم سحر یاوری هستم. این عزیزان راه را به ما نشان دادند راهی که سال‌ها گم کرده بودیم. من صمیمانه از همه کسانی که من و مسافرم را در این راه یاری کردند سپاسگزاری می‌کنم.

از امروز به بعد وقتی به گذشته‌ام نگاه می‌کنم لبخند زده و به خودم خواهم گفت هرگز فکرش را نمی‌کردم که بتوانم از عهده‌اش برآیم... اما توانستم... من بر تمام آن‌هایی که سعی کردند مرا از پای درآورند چیره شدم

همیشه کسی وجود خواهد داشت که سر راهتان سنگ پرتاب کند این به شما بستگی دارد که با آن سنگ‌ها چه می‌سازید، پل یا دیوار یادتان باشد شما معمار زندگیتان هستید.  

معمار خوبی باشید...


نویسنده: همسفر زهره طاوسی

 

       

موضوع: دلنوشته،

ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :